خرید بک لینک
دلا! ز معرکهی محنت و بلا مگریز!چو گردباد، به هم پیچ و چون صبا مگریز!توراست معجزه در کف، ز ساحران مهراس!عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز!تو موج غیرت و عزمی! ز بحر، بیم مدار!حذر ز غرّش طوفان مکن! ز جا مگریز!ز سستعهدی ایام، دلشکسته مشو!نشانه باش چو پرچم! ز بادها مگریز!چو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوه!به حق سپار دل خویش و از دعا مگریز!تو از تبار دلیران خیبر و بدریچو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا! مگریز!به نوشخند منافق، ز ره، کناره مگیر!به زهرخند معاند، به انزوا مگریز!چو ره به قبلهی امن است، پایمردی کن!خطا مکن! ز توهم به ناکجا مگریز!چو تیر، راه هدف گیر و بر هدف بنشین!ز کجروی به حذر باش و از خدا مگریز!امین خلق و امانتگزار یزدان باش!به صدق کوش و خطر کن! ز مدعا مگریز!

برچسب: نویسنده: ساحل حکیمی تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 20:10

عید فطر مبارکاینجانب فردا چهارشنبه را زودتر از مراجع عظام عید اعلام میکنماستشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان و صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت…بعد از ماه رمضان، کوچه های قلب ما امروز شادمانه جارو شده اند. عید فطر، جشن پاکی و صفای درون است. عیدی سرشار از امید برایتان آرزومندم.عید فطر عید پایان یافتن رمضان نیست، عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن است..عیـــد سعید فطر مبارک باد!

برچسب: نویسنده: ساحل حکیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:50

داستان پری !u200d پری ازدواج نکرده بود. ٤٥ سال داشت و سالها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار میکرد. کارش این بود که نامههای رسیده را دستهبندی و بایگانی میکرد.ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشمهایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی میپوشید و این کفشها اثر زنانگیاش را کمتر میکرد.یکی دو بار از پچپچ و خندهی منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشمهای گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک میکرد. این اتفاق بیاغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخریها اتفاق عجیب غریبی افتاد.صبحها آقایی پری را میرساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را بهعمد آورد و به همه معرفی کرد تا سالها ناکامی و خواستگارهای درب و داغانش را جبران کند.آنروزها احساس میکردم پری روی زمین راه نمیرود. با اینکه بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش اینطرف و آنطرف میرفت، سر میز دوستانش میایستاد و اغلب این جمله را میشنیدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، یا «نه نگو تو رو خدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامیداشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران میگذاشت.این روزها اندک دستی هم به صورتش میبرد و سایه ملایم آبی روی پلکهایش میزد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان میکرد. ساعتها برای ما زود میگذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه میکرد و انتظار میکشید.سر ساعت دو که میشد آقابهروز میآمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را میگرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آنه

برچسب: نویسنده: ساحل حکیمی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:50

صفحه بندی